دعوت به مراسم گردن زنی
«و این نقطه برای من کافی ست – در واقع چیز دیگری لازم نیست .شاید همچون یک شهروند قرن آینده ، مهمانی که پیش از موقع رسیده است و میزان هنوز از خواب بر نخاسته ، شاید من عجیب و غریبم در جهانی که دهانش بازمانده و ماتش برده و به نحوی مایوس کننده خوش است و گرم جشن و سرور .
زندگی رنجباری را گذرانده ام و مابلم که این رنج را برای شما بازگو کنم _ اما این ترس که وقت کافی نداشته باشم ذهنم را مشغول کرده است . تا آنجا که می توانم زندگی گذشته ام را به یاد بیاورم _ و خود را با روشنی غیر قانونیی به یاد می آورم _ شریک جرم خودم بوده ام ،شریک جرمی که بیش از اندازه می داند و از همین رو خطرناک است .
آه ، نه به شخص خودم کینه نمی ورزم ،با روحم در اتاقی تاریک با تمام قدرت درگیر کشتی جانانه ای نمی شوم ،آرزویی ندارم ، جز اینکه کنه وجودم را بیان کنم _ به رغم گنگی تمام جهان .
چقدر وحشت زده ام .از ترس سخت بیمار شده ام ،اما هیچ کس مرا از خودم جدا نخواهد کرد .
من وحشت زده ام و حالا رشته ای که همین یک لحظه پیش آن قدر محکم در دست داشتم دارد از دستم در می رود ، کجاست ؟
از دستم در رفته است ! روی کاغذ خم شده می لرزم ، مداد را تا مغزش می جوم .حسابی قوز کرده ام تا خودم را از دری که از پشت آن چشمی نافذ دارد پس گردنم را نیش می زند پنهان می کنم و به نظر می رسد که من در آستانه مچاله کردن و پاره کردن همه چیز هستم .به خاطر یک اشتباه اینجا هستم .
در این دنیای سراپا راه راه وحشتناک ! دنیایی که تنها نمونه ای بد از استاد کاری غیر حرفه ای نمی نماید ،بلکه در واقع فاجعه است ، وحشت است ، دیوانگی است ، اشتباه است _ و بنگر که تحفه توریست را می کشد ...
به شاعران حسودیم می شود .چه خوب است که تند تند صفحه ای را سیاه کنی و درست از همان صفحه که فقط سایه ای همچنان رویش در حرکت است ،به آسمان بپری ،بی نظمی و ریخته پاشیدگی ،آّکی بودن مراسم اعدام و تمام پایین و بالا کردن هایش . تیغه تیز چقدر سرد ، دسته اش چقدر صاف .با کاغذ سمباده .
گمان میکنم درد وداع سرخ و پر هیایو خواهد بود .
فکر وقتی نوشته می شود ،از خردکنندگیش کاسته می شود اما برخی افکار غده های سرطان اند ؛ بیانش کنی ، می بریش و باز بدتر از پیش رشد می کند ...»
"دعوت به مراسم گردن زنی _ ولادیمر باناکف"




بخشی به فضا و همچنین ایجاد گرما در هر دو مفهوم 
