Image and video hosting by TinyPic

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 آذر 1386

 

دعوت به مراسم گردن زنی

«و این نقطه برای من کافی ست – در واقع چیز دیگری لازم نیست .شاید همچون یک شهروند قرن آینده ، مهمانی که پیش از موقع رسیده است و میزان هنوز از خواب بر نخاسته ، شاید من عجیب و غریبم در جهانی که دهانش بازمانده و ماتش برده و به نحوی مایوس کننده خوش است و گرم جشن و سرور .

زندگی رنجباری را گذرانده ام و مابلم که این رنج را برای شما بازگو کنم _ اما این ترس که وقت کافی نداشته باشم ذهنم را مشغول کرده است . تا آنجا که می توانم زندگی گذشته ام را به یاد بیاورم _ و خود را با روشنی غیر قانونیی به یاد می آورم _ شریک جرم خودم بوده ام ،شریک جرمی که بیش از اندازه می داند و از همین رو خطرناک است .

آه ، نه به شخص خودم کینه نمی ورزم ،با روحم در اتاقی تاریک با تمام قدرت درگیر کشتی جانانه ای نمی شوم ،آرزویی ندارم ، جز اینکه کنه وجودم را بیان کنم _ به رغم گنگی تمام جهان .

چقدر وحشت زده ام .از ترس سخت بیمار شده ام ،اما هیچ کس مرا از خودم جدا نخواهد کرد .

من وحشت زده  ام و حالا رشته ای  که همین یک لحظه پیش آن قدر محکم در دست داشتم دارد از دستم در می رود ، کجاست ؟

از دستم در رفته است ! روی کاغذ خم شده می لرزم ، مداد را تا مغزش می جوم .حسابی قوز کرده ام تا خودم را از دری که از پشت آن چشمی نافذ دارد پس گردنم را نیش می زند پنهان می کنم و به نظر می رسد که من در آستانه مچاله کردن و پاره کردن همه چیز هستم .به خاطر یک اشتباه اینجا هستم .

در این دنیای سراپا راه راه وحشتناک ! دنیایی که تنها نمونه ای بد از استاد کاری غیر حرفه ای نمی نماید ،بلکه در واقع فاجعه است ، وحشت است ، دیوانگی است ، اشتباه است _ و بنگر که تحفه توریست را می کشد ...

به شاعران حسودیم می شود .چه خوب است که تند تند صفحه ای را سیاه کنی و درست از همان صفحه که فقط سایه ای همچنان رویش در حرکت است ،به آسمان بپری ،بی نظمی و ریخته پاشیدگی ،آّکی بودن مراسم اعدام و تمام پایین و بالا کردن هایش . تیغه تیز چقدر سرد ، دسته اش چقدر صاف .با کاغذ سمباده .

گمان میکنم درد وداع سرخ و پر هیایو خواهد بود .   

فکر وقتی نوشته می شود ،از خردکنندگیش کاسته می شود اما برخی افکار غده های سرطان اند ؛ بیانش کنی ، می بریش و باز بدتر از پیش رشد می کند ...»             

 

"دعوت به مراسم گردن زنی _ ولادیمر باناکف"

 

 

 

شنبه 10 آذر 1386

 

 

« مرا دیگر انگیزه سفر نیست

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست

قطاری که نیمه شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

و جاده ای که از گرده پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد

آدم ها و بوی نا کی ی دنیاهاشان

                                           یک سر

دوزخی ست در کتابی

که من آنرا

لغت به لغت

                               از بر کرده ام

تا راز بلند انزوا را دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پل ده

که به خمیازه خوابی جاودانه دهان گشوده است

و سرگردانی های جستجو را

در شیب گاه گرده خویش

از کلیه پابرجای ما

به پیچ دوردست جاده

                             می گریزاند

مرا دیگر

انگیزه سفر نیست .»

 

 

 

شاعری ناشناس

 

 

 

 

پنجشنبه 8 آذر 1386

 

ماجرای دانشگاه  هنوز به روال خودش ادامه می ده و مثل بقیه روزا وهفته ها می گذره،از بعد از اینکه یکی از بچه ها به خاطر کمر درد نتونست از پله ها بالا بیاد و مجبور شد درس 5 واحدی را حذف کنه هیچ اتفاق خاصی نیافتاده البته این هم از نظر اکثریت بی اهمیت بود !به قول خودشون روح دانشگاه آزاد تمام وجودشونو گرفته !

بالاخره بعد از تلاش بسیار تونستم از زبون یکی از استادا جریان آسانسور نداشتن و بفهمم .جریان از این قراره که آقای جاسبی آسانسورها را خریدند ،و چون می خواستند جنس خوب بگیرند رفتند آلمان خریدند ، غافل از اینکه شرکت آلمانی به گمرک ایران بدهکاره و به خاطر گرو کشی آسانسورها مدت بسیار طولانی است که در گمرک به سر می برند .پس بنده خدا خریده !

صبح روز 4شنبه سر کلاس طرح یواشکی گفتند که فردا تحصنه برای آسانسورا و سیستم گرمایشی ، بیاین !(حرکت بچه های مهندسیه !)

بسیار بسیار خوشحال شدیم که بچه های این دانشگاه  فهمیدند بعضی وقتا میشه تحصن کرد ، البته شادتر شدیم وقتی فهمیدیم زمانی می خوان این حرکت تاریخی را انجام بدهند که ظهر5 شنبه است و پرسنل با مسئولیت دانشگاه در راه خونه هستند و یا شاید هم اصلا نیومدند که برن !

با این حال تو ذوق نزدیم و گفتیم "ایول ،چه خوب،باریکلا دانشگاه آزاد!"

البته تحصنهای ماهانه دانشگاه فلسطین و جز جز زدنها را فراموش نکردم که تا حد خود کشی هم پیش رفتند ، بسیج هم دخالت کرد ، ولی هیچ اتفاقی نیاقتاد جز ضرر از دست دادن کلاس و نمره و غیبت کلاسی ماهانه .

من که نرفتم ولی روز شنبه اثرات تحصن به خوبی دیده شد ،آدما دوستای جدید پیدا کردند ،مهندسی ها فهمیدند که2 طبقه آخر معماری هستند و هر از گاهی سری هم میزنند تنها نباشیم ، دستشون درد نکنه غیر از تحصن نمی شد این جمعیت رنگارنگ رو یکجا جمع کرد .می گفتند ناهار را هم خوردند و از دانشگاه رفتند . (معنی تحصن دانشگاه آزاد در اینجا با تفاوتی جزیی به معنی دور هم بودن در یک محیط بسته یا باز یا نیمه باز و یا هر محیطی با گنجایش چند رشته از ورودی های مختلف  است .)

البته روزی که تحصن انجام شده بود یک سری المان هایی دو منظوره برای هویت بخشی به فضا و همچنین ایجاد گرما در هر دو مفهوم

در دانشگاه رویت شده بود .

صبح شنبه از بوی نفت ( بسیار شبیه بوی چراغ نفتی های قدیمی ) سر درد شدیدی گرفتیم که استادهایی که من باهاشون کلاس داشتم دوام نیاورده هر از گاهی محیط دانشگاه را ترک می کردند .

من و فا تنها کسایی هستیم که کنار این المان هابه قصد فقط معنا بخشیدن به فضا صندلی های به هم چسبیده را تا محل استقرار این شاخص های فضایی حمل می کنیم و در آنجا می خوابیم !و تنها کاری که نکرده بودم این بود که با کارگر جزء به خاطر خارج کردن بی اجازه صندلی دعوا کنم!

 

 این سرما که بسیار فکر شده همه ساختمان را بدون هیچ بی عدالتی گرفته تا کف زمینهای فرش شده نماز خونه هم رسیده ،که بیش از 5 دقیقه احساس منجمد شدن در یک سرداب به خوبی حس میشه . و به قول فا باید عاشق باشی که بتونی توی این سرمای زیر صفر توی حیاط زیر یک شیر آب وضو بگیری !البته این قسمت وضو خونه فقط برای برادران تعبیه شده که با نوع طراحی ایجاد خوانایی عجیبی کرده که هر قدم که بر می دارم یاد طراح ساختمان می افتم و اونو از همه جهت معاف می کنم   !!!