Image and video hosting by TinyPic

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 دی 1386

اول فکر می کردم که اگه برف بیاد چتر نداشته باشم ، پیر می شم ولی برف اومد .سنگین بود ، آدم برفی شدم !

وقتی برفی شدم تصمیم گرفتم یه دوست برا خودم پیدا کنم.یه دوست خوب ، یعنی چیزی که نه می تونه حرف بزنه و نه قر بزنه و نه مشکلی داشته باشه ، اذیت نکنه ، دری وری نگه .

یکی ساختم .

خیلی دوستای خوبی شدیم . کلی باهم بازی کردیم،  من بهش برف پاشیدم ،به حرفام گوش می داد ، به جک هام می خندید ، هر کاری می کردم تائید می کرد .خیلی دوست خوبی بود . حتی نگفت چرا شال گردن و کلاه نداره !

تصمیم گرفتم با خودم ببرمش تو اتاقم و برا همیشه نگه اش دارم .

بغلش کردم و اون موافق بود ، می خندید . سه طبقه از پله ها رفتیم بالا و شکایتی نکرد که پله ها زیاده‌‌‌ .برعکس بقیه و خودم .

رفتیم تو اتاق من ولی هیچ شکایتی از به هم ریختگی اتاقم نداشت .می خندید .

گذاشتمش یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه، لب پنجره و اون هی به من می خندید .

داشتم فکر می کردم چه دوست خوبی پیدا کردم که خوابم برد .

صبح که نه ،مثه همیشه ظهرکه پاشدم دیدم نیست ، فکر کردم رفته برف بازی ، ولی منتظر من نشده بود ؟چطوری از لب پنجره پریده بود پائین ؟

شاید چون جاشو خیس کرده بوده خجالت کشیده .ولی اون دوست من بود ، من که دعواش نمی کردم !

رفتم دنبالش ولی پیداش نکردم . من دوستمو گم کردم ، هیچکس اونو ندیده .

من دوستمو تو برف گم کردم .

اگه پیداش کردین به دوست خوب من بگین اشکالی نداره ، جاش دیگه خشک شده ،من خیلی تو برفا را گشتم .تا زمستونه برگرده .

 

                                    

 

 

پنجشنبه 20 دی 1386

...

بگذار از ما

نشانه زندگی                 

هم زباله یی باد که به کوچه می افکنیم

تا از گزند اهرمنان کتاب خوار

 که مادر بزرگان نرینه نمای خویش اند _ امان مان باد .

تو را و مرا

                     بی من و تو

                                          بن بست خلوتی بس !

 که حکایت من و آنان

غم نامه دردی مکرر است ؛

که چون با خون خویش پروردم شان

باری چه کنند

 گر از نوشیدن خون من شان 

 گریز نیست ؟

تو و اشتیاق پر صداقت تو

من و خانمان

میزی و چراغی

آری

در مرگ آورترین لحظه انتظار

زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم .

در رویا ها و

در امیدهایم !

 

«احمد شاملو»