اول فکر می کردم که اگه برف بیاد چتر نداشته باشم ، پیر می شم ولی برف اومد .سنگین بود ، آدم برفی شدم !
وقتی برفی شدم تصمیم گرفتم یه دوست برا خودم پیدا کنم.یه دوست خوب ، یعنی چیزی که نه می تونه حرف بزنه و نه قر بزنه و نه مشکلی داشته باشه ، اذیت نکنه ، دری وری نگه .
یکی ساختم .
خیلی دوستای خوبی شدیم . کلی باهم بازی کردیم، من بهش برف پاشیدم ،به حرفام گوش می داد ، به جک هام می خندید ، هر کاری می کردم تائید می کرد .خیلی دوست خوبی بود . حتی نگفت چرا شال گردن و کلاه نداره !
تصمیم گرفتم با خودم ببرمش تو اتاقم و برا همیشه نگه اش دارم .
بغلش کردم و اون موافق بود ، می خندید . سه طبقه از پله ها رفتیم بالا و شکایتی نکرد که پله ها زیاده .برعکس بقیه و خودم .
رفتیم تو اتاق من ولی هیچ شکایتی از به هم ریختگی اتاقم نداشت .می خندید .
گذاشتمش یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه، لب پنجره و اون هی به من می خندید .
داشتم فکر می کردم چه دوست خوبی پیدا کردم که خوابم برد .
صبح که نه ،مثه همیشه ظهرکه پاشدم دیدم نیست ، فکر کردم رفته برف بازی ، ولی منتظر من نشده بود ؟چطوری از لب پنجره پریده بود پائین ؟
شاید چون جاشو خیس کرده بوده خجالت کشیده .ولی اون دوست من بود ، من که دعواش نمی کردم !
رفتم دنبالش ولی پیداش نکردم . من دوستمو گم کردم ، هیچکس اونو ندیده .
من دوستمو تو برف گم کردم .
اگه پیداش کردین به دوست خوب من بگین اشکالی نداره ، جاش دیگه خشک شده ،من خیلی تو برفا را گشتم .تا زمستونه برگرده .




