آخرین امتحان تئوری با مرمت ابنیه تمام شد . با درس خوندن مرمت کردیم !حال خوبی نداشتم،قفسه سینه ام تیر می کشید و یه چیزی داره از تو به دنده هام فشار می یاره و آلانه که بشکنه و من نصف شم ! "فا" از پشت سر مواظبم بود.چهار طبقه پله برای یه امتحان ،خیلی زوره !
با هر پله یه مشت می کوبید ،طول کشید برسیم بالا .تمام استخوان هام اعتراض داشتند ،این فقط من نیستم که معترضم ،همه من خسته شده.
اونقدر دیر رسیدم که جایی جز جلوی استاد و کنار مراقب برای نشستن نباشه و "فا" طبق عادت خوبش راهی جز خندیدن برای من نداشت ولی صدای خنده هاشو نمی شنیدم ، یه صدایی توی گوشم می گفت تاپ تاپ تاپ ...
حتی نفهمیدم چرا اونی که اومد نشست جلوی من ،تا منو دید جاشو با بغل دستیش عوض کرد !فکر کنم منو در حال نصف شدن دیده بود ، نکنه این صدا را می شنید ؟!
گیره یه سوال بودم .نمی تونستم فکر کنم ، از استاد پرسیدم . او با راهنمایی هاش جوابو گفت ، دو حالت داشت یانفهمید چی کار می کنه و یا دلش برام سوخت .
خیلی فشار می ده ،الان بود که قلبم بیفته بیرون ، محکم نگهش داشتم .یک خانم بد اخلاق ، بدعنق با اخم اومد سمت من ، نشنیدم چی گفت ولی با اشاره اش فهمیدم که دستم شبه تقلب داره ."دستتونو بیندازید !"
دیگه نمیشه نگهش دارم ، باید تحمل کنه ،رهاش کردم .
باید بریم هفت تیر و در حین طواف میدون که با اون حال قاراشمیشی که داره بیشتر به یک اتوبان بی حساب کتاب می مونه عکس بگیریم و با تحلیل ،ثابت کنیم که این میدونه .کاش اول یکی این موضوع را به من اثبات می کرد !
دور آخر طواف بودیم ، " فا " با خوشحا لی گفت آخ جون یکی می خواد بهمون گیر بده ، دیگه داشتم نگران می شدم .چقدر دوست دارم و من دیدم که یک آقای پلیس وظیفه شناس اومد و گفت : شما از چی عکس می گیرید ؟
- از ساختمان ها ی دور میدون .
- برا چی ؟
- این کارو هیچکس جز یک دانشجوی بیچاره انجام نمی ده !
- می دونید که در منطقه نظامی نباید عکس گرفت ؟
تیر کشید .اینبار خیلی محکم کوبید به دیوار قلبم ، لا مصب سوراخ کرد ، فکر نکنم چیزی باقی گذاشته باشه ، ول کن نیست .یک نگاهی به اطراف انداختم و به این افسر گفتم :من هیچ منطقه نظامی ندیدم .مگه اینجا جز مانتو فروشی و خرید لباس کار دیگه ای هم انجام میشه ؟ ( یعنی من باید اثبات کنم که این میدون دارای کاربری بسیار قوی است و نقش مهمی در شهر داره !)
- یعنی شما مامورین انتظامی را نمی بینید ؟ ازشون عکس گرفتید .
این دفعه مشت هم می کوبید ،دوباره خنده های "فا" .ایستاده بود نگاه می کرد ، کاش جوابشو می داد ولی بی فایده است ، باید بهش می گفتم که مامورین انتظامی و همینطور گشت ارشاد همه جا هستند ،پس شهر من یک محدوده نظامیه ! من چی را می خوام تحلیل کنم ؟
- خدارا شکر سر و کار من توی این زمینه با آدمها نیست ، اصلا من خوشم نمی یاد که از آدما عکس بگیرم . مانیتور دوربینمو نشونش دادم که البته توی این صفحه کوچیک میدون هم پیدا نیست چه برسه به آدمیزاد !
یه جورایی به اندازه کافی رو اعصابش رفتم که با حالت داد گفت : من که این تو چیزی نمی بینم .
هنوز درد داره ، کاش می تونستم بزنمش و از دردم کم کنم .کاش یکی از اون تیرها دستم بود ،اونوقت ...
خنده های"فا"دردم و کم می کرد ، یاد خودم می افتم،یاد وقتی که می خندیدم و دردم نمی اومد ! یاد ...
- نکته اش همینه ،قرار نیست چیزی پیدا باشه ، این عکس همینطوری چاپ میشه .
- چاپ میشه ؟(داد زد)
دوست داشتم اون لحظه بگم آره می خوایم آدمهای این عکسا( مخصوصا شما ) را بزرگ کنیم و بفرستیم رو اینترنت و به قول "فا" می خواهیم عکس یه زن و میکس کنیم رو صورتش . اصلا
ما جاسوسیم ، اصلا می خوایم ... 
به عکس بزرگ آقای رئیس جمهور توی میدون نگاه کردم _تیر میکشه .بدجور می کوبه _ می خواستم بهش بگم ببین این مثل یک موجود بی جان هیچ اعتراضی نداره . شما که از اون مهمتر نیستید ،هستید ؟!!! پس دهنتو ببند و ...ولی اگه می گفتم فکر کنم باید سوار موتورش می شدم و با این هوای سرد ، حالم بدتر می شد ، می کوبه مثل یک طبل !
چراغ عابر که سبز شد ، جلوی چشمای بهت زده اش راهمونو صاف گرفتیم رفتیم .
دیگه داشت می افتاد بیرون ،تیرهای آخر باید باشه ، جاش خیلی کم شده ،باید یه فکری براش بکنم !شاید باید به حرف مامان ، بکنم، بندازمش دور !
روی مبل نشستم ، خوابم برد و توی خواب کامیون های یخ زده ،درختان یخ زده و آدمای یخ زده می دیدم ، با صدای آژیر کامیون ها پریدم ، صدای زنگ بود .دوباره یه بچه شیطون دستشو گذاشته بود روش و با لگد افتاده بود به جون در و ول کن هم نبود .از خواب پریدم ، فریز شده بودم ، همون حس آدم یخی ها را داشتم .رفتم توی رختخواب به امید افتادن توی جهنم و گرم شدن ، ولی این جهنم با بقیه اش فرق داشت ، صدای تلویزیون بود که سریال داشت و من مجبور بودم به دیالوگ هاش گوش کنم که اذیت نشم .زجر بزرگیه ، گوش دادن به مکالمات در سریال ایرانی و باشنیدن هر جمله به این نتیجه می رسیدم که نویسنده فیلمنامه تیترها یه کتاب فلسفه را حفظ کرده ، بسه دیگه بابا ! همشون شدن فیلسوف .
باید دیگه از جام پا میشدم .شاید باید راه می رفتم که دردش آروم شه .راه رفتم .نشد .
دیگه هوا تاریک شده و باید بشینم سر کارا و تحلیل ها ، اتفاقی بزرگتر افتاد و برق ها قطع شد و نه لب تاپ شارجه و نه چراغی که روشن شه و 5 ساعت با نور شمع اطرافو نگاه کردم ، حتی تاریکی هم آرومش نمی کنه .بد مصب زده به سیم آخر !شیطونه میگه ... دیگه دارم شبیه عکس صفحه مبایل "فا" می شم .یه قلب خون آلود با یک تیر .من همیشه ازش بدم می اومده .
باید به چیز دیگه ای فکر کنم ، به ...