Image and video hosting by TinyPic

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن 1386

 

«ـ گاهی وقتها دلش برایم تنگ می شود

می گویم ، الو ؟

ولی حرف نمی زند

نگاه می کند ولی ...

ـ من همیشه می دهم سلام

گاهی وقتها سخت می دهد جواب ...

گاهی وقتها دلم برایش تنگ می شود ولی

می دهم سلام

نمی دهد جواب!

می شود خراب ...

ـ من دلم برای خودم تنگ می شود .»

 

 

 هر چیزی را باید قضاشو به جا آورد .

از اولش می دونستم ولن تاین مجبور می شم با فا باشم ، اصلاً انگار که یه جایی نوشته باشن معلوم بود .چهار ساعت توی خیابونا از تجریش به ولی عصر و از ولی عصر به هفت تیر واز آنجایی که زده بود به سیم آخر به انقلاب و ...

تازه هیچ آهنگی هم دنبالمون نبود و چون رادیو هیچ حرف خوبی نمی زد مجبور شدم خودم دست به کار شم و بخونم ، اونقدری دادو بیداد کردم که فا حوصله اش سر رفت و گفت تو رو خدا مانی !

_ من می دونستم که دوست نداری برات بخونم ، اصلا تو منو دوست نداری ، از اولشم دوست نداشتی ، دیگه باهات حرف نمی زنم ، اصلاً دیگه نمی خونم، قهر قهر قهر تا روز قیامت !

ولی از حرف نزدن فکم درد گرفت و سر یه چهارراه یه دفعه ای گفتم «هیییییییین » و او به شدت ترمز کرد و قلبشو می دیدم که کف ماشین می زد ، خیلی خفن ترسید ، اینم هدیه ولنتاینش .دیگه اون بود که حرف نمی زد .به قول خودش حقشه !