«ـ گاهی وقتها دلش برایم تنگ می شود
می گویم ، الو ؟
ولی حرف نمی زند
نگاه می کند ولی ...
ـ من همیشه می دهم سلام
گاهی وقتها سخت می دهد جواب ...
گاهی وقتها دلم برایش تنگ می شود ولی
می دهم سلام
نمی دهد جواب!
می شود خراب ...
ـ من دلم برای خودم تنگ می شود .»
هر چیزی را باید قضاشو به جا آورد .
از اولش می دونستم ولن تاین مجبور می شم با فا باشم ، اصلاً انگار که یه جایی نوشته باشن معلوم بود .چهار ساعت توی خیابونا از تجریش به ولی عصر و از ولی عصر به هفت تیر واز آنجایی که زده بود به سیم آخر به انقلاب و ...
تازه هیچ آهنگی هم دنبالمون نبود و چون رادیو هیچ حرف خوبی نمی زد مجبور شدم خودم دست به کار شم و بخونم ، اونقدری دادو بیداد کردم که فا حوصله اش سر رفت و گفت تو رو خدا مانی !
_ من می دونستم که دوست نداری برات بخونم ، اصلا تو منو دوست نداری ، از اولشم دوست نداشتی ، دیگه باهات حرف نمی زنم ، اصلاً دیگه نمی خونم، قهر قهر قهر تا روز قیامت !
ولی از حرف نزدن فکم درد گرفت و سر یه چهارراه یه دفعه ای گفتم «هیییییییین » و او به شدت ترمز کرد و قلبشو می دیدم که کف ماشین می زد ، خیلی خفن ترسید ، اینم هدیه ولنتاینش .دیگه اون بود که حرف نمی زد .به قول خودش حقشه !




