Image and video hosting by TinyPic

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 بهمن 1386

 

 

باز کنار تو و زیر بار نگاهت چه لذتی می بردم .

من سرشار از غرور ، تو پر از تردید .

حس مرا کنارت نمی فهمیدی .یک حس گرم ، نه یک حس داغ!

استاد گفت : بنشین دخترم !شما همان جا بنشین.

و من اینبار با کمی فاصله ، دستم روی دستت همانند چوب گر گرفته می سوخت .

از جنس چه لذتی است این حس؟

من از احساس گناه تو لبریز از لذت .

من با حضور تو در ورطه گناه سرشار از خوشی.

دست داغت را می فهمیدم که از شدت گناه آتش شده بود ولی تو هنوز مردد بودی !

گناه کردن تو لذت من بود ...

 چشمانت سرخ ، پوستت گر گرفته، با تردید دستت را جدا کردی . تو در فکر بودی و من می خندیدم .

شاید هنوز مردد بودی  ...

 این حس را به قیمت گناهکاری خجل، دوست دارم.

 حس تورا که خودت را در لبه پرتگاه ذهنت یافتی که چه آسان بود برای من و چه مشکل برای تو ...

چون همیشه ، تو را از سوختن نجات دادم که ایمان تو نتوانست !

هنوز گرمای دستت در وجودم هست که تجربه نخواهد شد .

 صدای ترکهای وجودت را شنیدم که از هم جدا می شدند و تو را با همانی شکستم که می ترسیدی ...و از آن لذت بردم،با ذره ذره آن در پیش چشمان خجالت زده ات همراه بودم ...

من امروز پیروز نبرد با تو و تو در برابر خدایت یک بازنده .

چه ضعیف تو را قوی می پنداشتم ای دوست !

دیگر تو را در نگاهت خلاصه شده و شکسته خواهم دید که تو دیگر...

گناهت را در زیر ملافه توجیح می پوشانی ونام مرا زیر لب با خدایت در سرآغاز گناه می خوانی. این تنها زمانی است که تو ، مرا با خدایت در میان می گذاری ! خدایت مرا می شناسد ، آنگونه که تونشناختی !

و

من با افتخار تمام مسئولیت این جرم را به عهده خواهم گرفت و آن را فریاد خواهم کرد .

که همیشه این گناه رادوست داشته ام ای دوست !