Image and video hosting by TinyPic

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 اسفند 1386

تا به حال ندیده بودمش .فقط اسمشو مری بهم گفت که بتونم باش تلفنی قرار رفت و تنظیم کنم.رسیدم ترمینال و هیچ ایده ای در مورد قیافش نداشتم ، گنده است یا کوچیک ؟ صداش که می خوره بزرگ باشه ولی حرف زدنش نمی خوره !راستی گفت تعاونی چند ؟

رفتم دم تعاونی وبه همه آدما نگاه می کردم .با یه تیشرت قرمزنشسته بود روی یه چمدون بزرگ .داشتم فکر می کردم چه قدرتی داره این چمدون ،حس ششمم گفت اینه ،همه اینجا می دوند ،حتما این یکی منتظره !

نزدیکش ایستادم ،اون شروع کرد و اسمشو که گفت  شناختم .تا خود کاشون حرف زد .خیلی جاهاشو نمی شنیدم ولی بعدفهمیدم باید گوش می دادم ،سوال می پرسید !

- مانی؟

- بله .

- یه سوال کوچیک؟

- بپرس.

- تا حالا عاشق شدی ؟

- خیلی بزرگه .(هه هه هه)!نمی دونم .نه .

- اگه یکی بهت بگه دوستت دارم چی کار می کنی ؟

- تا حالا که کاریشون نداشتم .از این به بعد و نمی دونم .حالا کی هست که به تو گفته ؟

- اگه دوستش نداشته باشی چی ؟ یعنی اصلا بهش فکر نکنی .

- نیاز به یک جواب منطقی داره .یعنی دندان شکن !

نمی دونستم چی باید بگم .یعنی چی کار باید بکنه ؟خوب بهش بگه دوستش نداره ،دیگه !

فیلم هندی هم نتونست اونو از حرف زدن بندازه .کاش می رسیدیم .تو این بیابونای کاشون سکوت می چسبه .چرا اینقدر حرف می زنه ؟ مبایلم شارژنداره که بزارم تو گوشم .هیچ وقت به موقع آماده نیست . لعنتی ! 

خدایا این موجود ...

بهش گفتم سر درس با من شرط نبنده ولی گوش نداد و از روزی که این کارو کرده ندیدمش .اگه پیداش می شد بدجوری ضرر می کرد !

چند روزی از رسیدنمون می گذره و او انگار فقط مسئول رسوندن من به اینجا بود.

این شهر چیزی غیر از غم نداره .همه آدماش پر از غم ،خیابوناش ...

شاید بشه بگم که غم اولین بار توی این شهر ...

آدمایی که مجبورن اینجا باشن ...چه صبری دارن .... شایدم صبر نیست ،تحمله .

بعضی وقتا فکر می کنم اگه عاشق هم نبودن ،اگه برا هم نبودن ...

عشقای قشنگی دیدم ،عشقای قشنگ ناتمام که سعی میشد که جبران بشه .عشقایی که هیچ وقت تموم نمی شن .عشقایی که ...

این وسط اون رنگ می بازه !

سر در نمی آوردم ، از جنس من نیست ،من خیلی فرق دارم ،خیلی فرق دارم .من اینجا نفسم می گیره .من اگر اینجا بمونم می میرم .

همه چیز سخته .اومدنش سخت ،ماندن سخت تر و رفتن ...

نمی دونم موقع برگشت دلم برای چی تنگ می شد که پایم راه نمی رفت .دلم برای آدمها و وجودشون، برای همه کسانی که دوست داشتم با آنها باشم ولی از جنس آنها نبودم .

دلم برای خودم تنگ می شد که همیشه دنبال داشتن اینان به اسم دوست بوده ام و حالا حکم یک رهگذرکه از شهری که حتی دوستش ندارند میگذره ،می گذرم وچیزی را غیر از غم آنان تجربه نمی کنم و از من هیچ تجربه نمی شه جز سکوت !

من باید برگردم و دنیایی بدون همه آن دوست داشتن ها را ادامه دهم .من باید بر می گشتم . من برگشتم ...

 

 

 

 

یکشنبه 12 اسفند 1386

میگم ما دو تا نباید تنها باشیم ولی گوش نمی ده ، از صبح چند بار حضرت عزرائل را ردش کردم و چند بار هم موتوریها همین کار منو کردند .

وای" فا " نزدیکش نشو کشتیش !

خودش میاد نزدیک ، می خواد بمیره !

از همون صبح که زود اومدم و هی گفت چرا زود اومدی ؟چرا زود اومدی ؟ فهمیدم که مشکوکه ،پس می خواسته منو بکشه ؟ از اولش می دونستم که ...

حالش جا اومد ،خجالت نمی کشه برای یک قبض دو هزار تومنی دنبال بانک ملی خلوت می گشت ! چند برابر بنزین مصرف کرد و آخرش هم نشد .

وای حالا را بگو که تلفنت قطع میشه ، اونوقت همه فکر می کنند که فقیری ،بیچاره ای ،پول نداری !بیچاره "فا".

- : نه حالا که قطع نمیشه ، اول یک طرفه می شه!

من داشتم به قبض خودم فکر می کردم :فا آبرو هر چی ... بردی ! آخه دو هزار تومن هم شد هزینه تلفن ، زشته ،برا منو تو زشته .دو بار که به جایsms زنگ بزنی اینقدر آبرو ریزی نمی شه .هی می گن اصفهانیا خسیسن ، یکی نیست بچه ناف تهرونو ببینه ،کسی نفهمه آ.

(تازه یک بار که قبضم ده تومن اومده بود ،آرین منو گرفت به باد خنده که فقط هزینه مخابرات می دم ،از اون روز زیر سی نمی یاد .)

تازه یه حساب بانکی جدید هم باز کرده می خواد لوگان ببره ، اگه شانس فا ست که می بره ،از بس که خوش شانسه که منو می شناسه !هی بهش می گم ،باور نمی کنه .  

- :بابا آروم، کشتی منو ،زدی زدی زدیییییییی.

- :نترس دختر ، ترسو شدی !

- :نه. قلبم ضعیف شده .

ازدست این ... قلب بچه را چی کار کرده ،پاره پاره شده .باید بدوزمش.

- : اینا را ننویسی رو وبتا ؟ حالا اگه هم نوشتی آدرس بده بخونم ...

- : نمیشه.

 

شنبه 4 اسفند 1386

با هر بار گفتن داوطلبان گرامی ، دستها به سمت دفتر چه می رفت ولی نه ...

اول قران .صدای عبدالباسط تو گوش من مثل جیغ بود ( من نزدیک بلند گو) بودم و فکر کنم تو گوش بغل دستی من مثل پتکی بود که بر سرش میومد و مراقب ها مجبور شدند صدا را قطع کنند !

داوطلبان بعدی ...نه ! دفتر چه نه !باید سه تا صلوات بفرستی ، شادی روح امام ، سلامتی رهبرتون و شادی روح شهدا .

اینبار هم هیچ صدایی بلند نشد .

داوطلبان بعدی ...

باید به حرفهای خانمی گوش کنی که بلندگو را چسبونده به دهنش و قانونای مراقبها را براشون یادآوری می کنه ...

خلاصه شانس آوردم که باکی ام نبود وگرنه تا الانش از استرس ...

داوطلبان بعدی باید دیگه دفترچه را برداری ، برگشتم وبه سالن نگاه کردم .دو نفر خوابشون برده بود .چه فکر خوبی !

نیم ساعت ام را به غلط املایی گرفتن زبان دادم .خیلی اشکال داشت ولی خوب منم وقت داشتم .به قدری سرعتم زیاد بود که یک ساعته همه را غلط زدم و یک دور هم از روی برگه خوندم و چون صبح بود و گرسنه بودم ، اجبارا منتظر کیک و آب میوه نشستم به سیاه کردن دفترچه ، بنا به پیشنهادی که به مهدی دادم ، برای مرحله دوم سال دیگه خودمو آماده می کردم .

البته فکر هم کردم به شباهتهای این کنکور با اونی که ۳ سال پیش دادم . یکی از شباهتا این بود که هیچ کس منو نرسوند در حوزه امتحانی .اصلا اگه مری نبود نزدیک بود خواب بمونم .تو هر دوتاش حاضر بودم صبح بجای امتحان بخوابم ولی خواب این کجا و اون کجا .

خلاصه هر چی نشستم خبری نشد  و در نهایت بدون هیچ پذیرایی از سالن خارج شدم .اینم از شانس من !

ولی امتحان آسونی بود کاش نرفته بودم ، از فکر اینکه چرا نخونده بودم عذاب وجدان دارم ، فکر کنم تا سال دیگه طول بکشه !