Image and video hosting by TinyPic

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 4 اسفند 1386

با هر بار گفتن داوطلبان گرامی ، دستها به سمت دفتر چه می رفت ولی نه ...

اول قران .صدای عبدالباسط تو گوش من مثل جیغ بود ( من نزدیک بلند گو) بودم و فکر کنم تو گوش بغل دستی من مثل پتکی بود که بر سرش میومد و مراقب ها مجبور شدند صدا را قطع کنند !

داوطلبان بعدی ...نه ! دفتر چه نه !باید سه تا صلوات بفرستی ، شادی روح امام ، سلامتی رهبرتون و شادی روح شهدا .

اینبار هم هیچ صدایی بلند نشد .

داوطلبان بعدی ...

باید به حرفهای خانمی گوش کنی که بلندگو را چسبونده به دهنش و قانونای مراقبها را براشون یادآوری می کنه ...

خلاصه شانس آوردم که باکی ام نبود وگرنه تا الانش از استرس ...

داوطلبان بعدی باید دیگه دفترچه را برداری ، برگشتم وبه سالن نگاه کردم .دو نفر خوابشون برده بود .چه فکر خوبی !

نیم ساعت ام را به غلط املایی گرفتن زبان دادم .خیلی اشکال داشت ولی خوب منم وقت داشتم .به قدری سرعتم زیاد بود که یک ساعته همه را غلط زدم و یک دور هم از روی برگه خوندم و چون صبح بود و گرسنه بودم ، اجبارا منتظر کیک و آب میوه نشستم به سیاه کردن دفترچه ، بنا به پیشنهادی که به مهدی دادم ، برای مرحله دوم سال دیگه خودمو آماده می کردم .

البته فکر هم کردم به شباهتهای این کنکور با اونی که ۳ سال پیش دادم . یکی از شباهتا این بود که هیچ کس منو نرسوند در حوزه امتحانی .اصلا اگه مری نبود نزدیک بود خواب بمونم .تو هر دوتاش حاضر بودم صبح بجای امتحان بخوابم ولی خواب این کجا و اون کجا .

خلاصه هر چی نشستم خبری نشد  و در نهایت بدون هیچ پذیرایی از سالن خارج شدم .اینم از شانس من !

ولی امتحان آسونی بود کاش نرفته بودم ، از فکر اینکه چرا نخونده بودم عذاب وجدان دارم ، فکر کنم تا سال دیگه طول بکشه !