Image and video hosting by TinyPic

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 فروردین 1387

حرفهایی در دل است که حتی مخاطب آن نامحرم به شنیدن آن است...

بعضی وقت ها فکر می کنیم خاطراتمان را از حفظیم و بعضی وقتها می نویسیم تا فراموش نکنیم ، اما من ننوشتم تا حفظ باشم ،ننوشتم تافراموش نکنم، نوشتم تا ...

همه چیز با معرفی من شروع شد،اسمم را گفتم و هیچ چیز غیر عادی نبود ،  مثل  همه دوستی های گذشته شروع شد .اسم را می گویی و آشنا می شوی . "آشنا"!

ولی برای جمع شما ها فرق داشت ، گفتی که « تا شب به حرکت من فکر  کرده بودید » !

به دنبال یک فکر همه چیز ادامه پیدا کرد ،یک ایده جدید !

داشت پیش می رفت ،حتی تاانتخاب سردبیر و اعضا ء . مانده بود مرحله آخر، یعنی اسم، که داشتیم فکر می کردیم ... ولی با شنیدن "نه " از دانشگاه این " همه"‌ تمام شد و من هم کم کم فهمیدم که وقتی بود که تلف شد .

 ازمن خواسته شد که توی تنها مجله دانشگاه باشم ولی  هنوز از فکر مجله خودمان ناامید نبودم ، به خودم اجازه ندادم که خط شما را تنها بگذارم، که وارد نقطه شوم .

اینها همه ترم یک بود ،ترمی که یک ورودی داشتند عاشق می شدند و دنبال کسی بودند که تنها به بوفه نروند، ولی من فکر می کردم ما فرق داریم و داشتیم . صحبتهای ما چیزی غیر از هدف همه مان نبود ، هیچ چیز اضافه نبود .این با هم بودن ها از دور دیده می شد و چه ساده بودم که همه را با یک نگاه می دیدم ، همه را بی منظور !

این به نفع من نبود ، هنوز خیلی نگذشته بود که آدم «بده» شناخته شدم و صفحه ها پشت سر هم ساخته می شد و من اشتباه می کردم که به همه چیزمی خندیدم !

همه می گفتند ، همه جا . فرقی نداشت ، در کلاس و موقع درس و یا در سلف و یا در ... و من باور نمی کردم ،همانطور که باور نمی کردم که تو بشنوی و باور کنی ... نمی ترسیدم ، می خندیدم...

اما اگر از زبان تو هم می شنیدم ؟ آن وقت خیلی چیزها زیر سوال می رفت ، یک اعتماد، یک رابطه، یک صمیمیت می مرد .

 هر بار با من حرف می زدی ، نگاه های یاوه  را می دیدم ،اما مهم تو بودی که باور نمی کردی! ... راستی تو چه ساده بودی که فکر می کردی من ...

          

                                              

ادامه مطلب ...
دوشنبه 19 فروردین 1387

 

...

و آن خطاط سه گونه خط نوشتی

یکی او خواندی لا غیر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی را نه او خواندی نه غیر

آن خط سوم منم

آن خط سوم منم...

 

                                 

پنجشنبه 1 فروردین 1387

- تو بازمنو گول زدی ،قرار بود ذرت بخوریم و دوباره سر از بستنی فروشی در آوردیم .لعنتی! منو همیشه می گولی!

- نه بابا،تازه اگه بدونی که خودت حساب کردی... !!

- دروغ میگی !من می دونستم تو خیلی نامردی ،اگه پولشو ازت نگرفتم !

- این آدما چقدر وول می خورن ،مثل مورچه اند.

- آره مورچه از دید یه مورچه نشسته؟

- این جا خیلی هیجانیه آ ... نگاه کن پلیسه را ...

پلیس انداخته بود دنبال دست فروشا و اونا با سرعت نور فرار می کردند . فا قهقهه می زد و تشویق...

الان میاد به جرم ارازل ما رو هم می گیره ، میدونی چقدر وقته اینجا نشستیم ؟قبلا بیکارها می اومدند روی این سکو میدون تجریش می نشستند و مردم و نگاه می کردند، حالا شدم خودم و تو، بستنی به دست !

- گشت ارشادو نگاه کن !!!

- بستنی رو که خوردی پاشو تا کسی ندیده ، آبرومون رفت ،عین این ...

یه پسر فال فروش اومد طرفمون ولی نیومد جلو !!

- فا!چرا نیومد ؟اونم فکر کرد ما... پاشو بریم .

- الان دقیقا دو ساعت شد .بریم.

- تو رو خدا بیا با تاکسی .دیره دیگه .تو که نمی خوای بریم با اتوبوس ؟

داد می زنیم ،ولی هیچکس سوارمون نمی کنه .

- با اتوبوس نصف راهو رفته بودیم آ.

- این تاکسی ها هم وقت گیر آوردن ؟دربست ،دربست !

بعد از مدتها بالاخره یه آقای میانسال ما رو سوار کرد ،با فا گرم صحبت در مورد درس و پروژه و ... بودیم که

- فا ،این خانمه که جلو نشسته ،خیلی بد نشسته !

- به تو می گن یه دانشجوی نکته سنج !ول کن بابا ...

مسیر نیم ساعته را دو ساعت تو راه بودیم.

- یعنی اینقدر مردم نیاز داشتن ؟پس چرا تا حالا نیومده بودند خرید کنن ؟ببین چه ترافیکیه ،پیاده بریم سنگین تریم !

از دیدن منظره هایی که جلوی تاکسی اتفاق می افتاد تقریبا فا حالت تهوع داشت و منم نگران لباسم !

- قول بده اگه حالت بدتر شد ،پیاده بشیم !اصلا می خوای همین الان پیاده شیم که اونا راحت باشن ؟

- ببین چه جامعه ای ساختیم و خبر نداریم !

- من که هنوز به سن سازندگی نرسیدم !شاید تو ساختی ،چرا این کارو کردی؟

- مانی تاسال دیگه نمی بینمت ؟دلم خیلی برات تنگ میشه !دلم برای قر زدنت خیلی تنگ میشه !سعی کن هر روز یه sms  قر برام بزنی .

- تقصیر خودته که داری میری .آخه حالا نمی شد توی همین ایران ،این همه شهر بری بگردی خوش باشی ؟حتما باید پاتو بزاری بیرون؟اصلا همش تقصیر توئه که داری میری .نری یک دفعه ای من یادت برم ، برگرشتی منو نشناسی ؟خیلی نامردی، داری می ری ؟حالا که این طور شد باید یه عالمه سوغات برام بیاری ،همه چی. وگر نه باهات می قهرم !

- حالا بزار برم ، می خرم .

- جون مانی ،بیا پیاده شیم ! چیزی نمونده آ...حرفام داره تموم میشه !از اولش که نشستیم یه ریز دارم حرف می زنم و قر ! ولی فا هیچی نمی تونه بگه فکر کنم عذاب وجدان داره ،الان داره با خودش می گه که چطوری می تونه جلوی گناه و بگیره و منم تو فکرم بهش می گم که نمیشه ، از دست ما کاری بر نمیاد ،مشکل خودشونه .اصلا این همه ادم تو شهر ،گیرم جلوی اینو گرفتی ،بقیه چی ؟

رسیدیم و بدون اینکه حرفی بزنیم ،پیاده شدیم .

-                  این عید هم این وسط ... دلم برات تنگید !

-                  زود می گذره .

-                  حالا که زود تموم میشه ،سال نوت مبارک .عجب روزی بود آخره سالیا ؟پره عذاب وجدانی،نه؟

-                  سال نو تو هم مبارک. این هم فراموش میشه مثل بقیه اش...