Image and video hosting by TinyPic

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 3 اردیبهشت 1387

 

 

یه چیزی فرق داشت ،یا من بودم ،یا هوا...

وقتی فهمیدم غرقت نیستم که می شنیدم آدما چی باهم می گن !

راستی گیج نمی شی می بینی اول غیبت می کنند بعد قران می خونند و بعد سر نذری دادن توی سالن با آدمای توی امامزاده دعوا می کنند؟یا یکی پای اون یکی را له می کنه و فحش می شنوه ؟یکی بچه اش می افته زمین ،می زندش و میگه چرا افتادی؟

خیلی وقت نیس نشستم ولی خیلی چیزا می شنوم ،تو هم می شنیدی ،نگاه نمی کنم ،دیدنی نیست ولی تو نگاه می کنی...

- هی خانم نذری داری به منم بده!

- ازین شکلات هاس که باید خودتون هم نذر بدید ،می خواین ؟

- نه !حالشو ندارم ...

تو می شنیدی !

- خانم می شه این سوره را برام بخونی ؟چشمام سو نداره مادر!خیر ببینی.

- من سواد ندارم ،ازین جوونا بخواه .

- اینا که دین ندارن ،یه روسری هم به زور رو سر نگه داشتن ...

خیلی خوشحالم که جات نیستم ،تو که خدایی ،این امامزاده ...

به دختر بچه ای نگاه می کردی که می دوید و مادرش به دنبالش .

- بیا بریم ،کجا داری می ری؟

- مامان ،بزار اول خدا را ببوسم !!

و من یادم افتاد که صبح که بیدار شدم ،تو را نبوسیده ام !

 

-