- هی مانی ! ببین این پسره چه با غرور تمام نشسته اونجا !
- می خوای حالشو بگیرم ،ناری؟
- نه بابا نمی تونی ،از اوناس که با دختر جماعت بده !می گن تا حالا با هیچ دختری حرف نزده!
- شرط ببندیم ؟
- آره .اگه تونستی ،هر چی تو بگی !
با هم دست دادیم و من با تخته شاسی بزرگی که توی دستم بود رفتم کنارش روی صندلی نشستم و شروع کردم به اسکیس وناری و بقیه مراقب بودند ،نشستن کنارش خیلی سخت بود ،خودش هم سخت بود .انگار که من سخت تر از او باشم سنگین.تمام غرور او به من سرایت کرد ،نمی تونستم حتی حرف بزنم ،دیگه داشتم پشیمون می شدم.
سر چی شرط بستم ؟اصلا مگه من می تونم زیر قولم بزنم ؟باید تا آخرش برم ،ولی اینطوری که اتفاقی نمی افته .باید چی کار کنم ؟
- ورودی جدید هستید ؟
یعنی صدای او بود ،چه صدایی داره ،حالا من چی کار کنم ؟اصلا منو چه به شرط بستن سر این کارا؟جاش بود الان یه کتک حسابی خودمو مهمون می کردم ،آدم که نمی شم !ولی نمیشه جلوی ناری کم آورد ،باید جواب بدم ،حالا خوبه او یه چیزی گفت ،من بودم تا فردا صبح هیچی نمی گفتم !
- بله جدیدم ،ولی به شما میاد قدیمی قدیمی باشید !
چه خنده قشنگی ،فکر کنم این حرفا کسی بهش نگفته بود ،شاید احساس بزرگی کرد که لبخند زد،اینجا به بعدو دیگه خودت باید ادامه بدی ،من کاری از دستم بر نمی یاد .
- نه !اونقدرها هم که فکر می کنی پیر نیستم ،فقط یک سال زود تر اومدم .
- حیف شد !فکر کردم با تجربه ای می تونم ازت استفاده کنم ،دوستات قالت گذاشتند منتظری ؟
- من نه .ولی فکر کنم دوستای تو منتظرت باشن !
یعنی چی ؟چرا این فکرو کرد .یعنی فهمید چرا رفتم پیشش ؟ ما که تو کلاس شرطو بستیم ؟ دورو برم و نگاه کردم و دیدم بیست نفری می شن که ایستادن من شرطو ببازم !کور خوندن ،تازه خبر ندارن که اون خودش بحثو شروع کرد .باید ادامه بدم ...
استاد از کنارم رد شد بره سر کلاس و من با ژست اسکیسی نشسته بودم .ایستاد کنارم و گفت خانم ... بیاین سر کلاس .
استاد وقت گیر آورده آ،تازه اولشم ، قول دادم. نمی تونم که بیام سر کلاس !
- چشم استاد .این تموم شه ،حسش می ره آ!
- گفتی جدیدی ؟استاد باحالی بود ،با همه همین طوری ؟
- چطوری ؟من با همه یه جور حرف می زنم ،چون خودمم ،ولی این استاده دوست داره که اینطوری بشنوه!
شروع کرد به صحبت ،فکر کنم داشت تجربه هاشو بهم می داد ،چه مهربونه!اصلا چرا داره همه چیزو برام تعریف می کنه ،حتی قبولی کنکورشو که نرفته فردوسی مشهد و اومده اینجا ،البته منم نامردی نکردم و خیلی حالشو گرفتم که آدم فردوسی مشهدو ول می کنه میاد آزاد ؟ولی این یکی عاشق این رشته است .جوری حرف می زنه که هر کی گوش کنه دوست داره معماری بخونه !خیلی حرف زد و من حواسم رفت به کلاس ،الان نیم ساعت از وقتی استاد گفت بیا تو کلاس می گذره ،دیگه باید برم ،کاش حرفش تموم می شد .راستی چرا وقتی حرفا طولانی می شن همه را گوش نمی دم ؟باید یه فکری بکنم ،خوب نیست ،بیچاره داره انرژی می زاره حرف می زنه .
- می خوای برو سر کلاست ؟بیشتر از این استادو منتظر نگذار.
انگار فکر منو می خونه ،چقدر خوب !
- آره بهتره برم !شما اینجا نشستید ؟من می رم .
- شاید تا کلاست تموم شه منتظرت بشینم ،تو برو سر کلاس من هستم .
این چرا گفت "تو" ،چقدر هیجانی ،بچه ها از توی کلاس هم دارن کشیک می دن که من جر نزنم .من الان چی باید می گفتم ؟کاملا خنگ شدم .
- فعلا خداحافظ .
رفتم توی کلاس و همه نگاهها اومد دنبالم ،به آنتراک کلاس رسیدم ، دو تا دختر از در کلاس اومدن تو و طرف من.
- تو ورودی جدیدی؟
- با اجازتون.
- تو بودی بیرون نشسته بودی ؟
ناری گفت ،مانی فرار کن صاحبش اومد !اینا مدعی طرف نیمکت نشین،بودن ؟حقش بود حالشونو می گرفتم ،ولی گنده بودن ،راههای دیگه ای هم هست .پس من اون بیرون از همه جهت مراقبت می شدم .
- حالا مگه کی هست که اینقدر سریع صاحب پیدا کرد ؟
- مانی اسمش چی بود ؟
- نپرسیدم !
رفتم بیرون ،همون دور و بر داشت قدم می زد ،منو دید چشمک زد و دست تکون داد .آخه من الان چی بهش بگم ؟اصلا چه ربطی به من داره ؟هر کی می خواد باشه ،خودش خواست منتظر بمونه،چرا منتظر ایستاده ؟مگه کار و زندگی نداره ؟
- حداقل اسمشو می پرسیدی .اون هم اسمتو نپرسید؟
- نه ولی می دونست ،شاید از داد و فریادای شما شنیده بود ،راستی از کجا می دونست ؟
- مانی این جنه!برو بیرون ببین غیبش نزده؟
استاد اومد تو گفت برای امروز بسه ،ماکت ایی که درست کردید را بگذارید و برید.ولی من کره زمینم نصفه است ،نمیکره جنوبیش مشکل داره ،نمی گذارم ،استاد خرابش می کنه ،یواشکی برش داشتم ،استاد خنگ از کجا می خواد بفهمه وقتی هیچ کدوم اسم نداره ؟رفتم بیرون ،با دو تا از دوستاش ایستاده بود ،اومد جلو .
- داری می ری ،چقدر زود تموم شد ؟می خوای با دوستات بری؟این چیه دستت ببینم !
دستمو کشیدم عقب ،بهتره نبینی ،نصفه است .
- نبینم ؟می خوام ازت بگیرمش برای خودم !
- مانی ،مانی ،مانی ،من منتظرم .
- صدای ناریه ،باید برم .کاملش می کنم می دم بهت .خداحافظ!
- مانی ،اسمشو ازش پرسیدی؟اسمش چیه ؟
- نه .نپرسیدم!
- دیوونه .خب چه روز دیگه ای دانشگاهه که گفتی کاملش می کنی بهش می دی ؟
- نمی دونم ،نپرسیدم .
- وای !تو دیگه نو بری والا!
ناری یادش رفته شرط بسته ،منم یادم رفته ،اصلا یه شرط ساده بود چرا این طوری شد ؟چرا گفتم کاملش کنم بهش می دم ؟
امروز سه شنبه است و دقیقایک هفته می گذره و من تو این مدت ندیدمش.
- مانی بیا بریم طبقه بالا ،اینجا شلوغه ،بریم از بالا نگاه کنیم می بینیمش .
صدای بلند ناری اومد که گفت :مانی اوناهاش ،داره دنبال یه چیزی می گرده !داره دنبالت می گرده ،برو پائین پیشش.برو دیگه !
- از کجا معلوم دنبال منه ؟بزار ببینم چی میشه .
سرشو کرد توی کلاس ما ،تنم لرزید ،یعنی واقعاداره دنبال من می گرده ؟چرا آخه ؟
- بهت می گم برو پائین .
ناری دستمو به زور کشید برد پائین و نزدیکش که شد دستمو ول کرد رفت .توی این شلوغی و فاصله کم نمی تونم فرار کنم ،چی کار کنم منو نبینه؟
- سلام!
خودشه ،تموم شد ،دیگه راهی نیست .
- سلام !
این تنها چیزی بود که می تونستم بگم .
- تو کجایی ؟الان یه هفته اس دارم دنبالت می گردم ،تو فقط سه شنبه ها کلاس داری ؟من ترم یک بودم از دانشگاه بیرون نمی رفتم !
به سوالاش جواب دادم ، یه گردان آدم دوباره ایستاده بودند نگاه می کردند ،ناری حواسمو پرت کرد ،خیلی وقت بود ایستاده بودم ،پام درد گرفته ،چند ساعت بود که ایستاده بودم ؟نگاه کردم ،کجا رفت ؟غیبش زد ،جن بود ؟
- بیا بشین !
- وای رفتی صندلی آوردی؟
دیگه دارم مطمئن می شم که فکر منو می خونه ،صندلی را از کجا آورده بود؟
به ناری نگاه نمی کنم ،فکر کنم خودش فهمیده چرا! خودش ایستاد و من نشستم ،این یعنی که چند ساعت دیگه باید بشینم !از همه چیز می پرسه و من جواب می دم ،من چی بپرسم ؟من چی باید بگم ؟چرا اینقدر خنگ شدم ؟دوباره کلاسم شروع شد ،و این دفه رفتم سر کلاس !ولی دوباره منتظرم مونده بود ،گفت تا انقلاب با هم بریم؟رفتیم.
بی پروا از خیابونا رد می شدم و او نمی تونست جلوی ترسشو بگیره و یک بار گرفت کشیدم عقب ،اگه این کارو نمی کرد،می مردم .اینو از نگاه اطرافیان فهمیدم!جن بود یا فرشته ؟ولی شنیدم معذرت خواهی کرد ،من ناراحت شده بودم ؟
همیشه منتظرم در کلاس بود، داشتم عادت می کردم ،یعنی عادت کردم!حتی فرصت نداشتم بهش فکر کنم ،دوستش داشتم یا فقط عادت کردم؟
تلفن می زد و من ...
بیرون می رفتیم و او با غیرت مردانه مرااز شیطنت نهی می کرد ،و من ...
- مانی تو با بقیه فرق داری .تو حسابت از بقیه جداست ،من اعتماد تو را می خوام!
سخت بود ،از دست من کاری بر نمی امد !یعنی دست من نبود و او عادت مرا به هم زد ...نتوانست!...
ولی وجودش را ستایش می کنم .چرا که خاطرات از او پر از لبخنده و یادش آرامش ،سرزنش نمی کنم ولی من نتوانستم ... من شبیه اونبودم...من ...!
خیلی وقته رفته ، و هر بار من بدون آمادگی او را دیده ام ،انرژی او همچون روزهای اول و من هم ...
من در حال ترک عادتی هستم که آرامش مرا بر هم می زند ...
یادش را دوست دارم برای همه لحظه هایی که به یاد من منتظر ماند و با سکوتم او را همراهی کردم،یادش را به پاس دستهای گرمش و انرژی سرشارش وقتی که دست مرا می فشرد دوست می دارم، اورا دوست دارم به خاطر همه کارهایی که بی چشم داشت برایم انجام داد،برای همه آن حرفهای مهربانش که با خشم می گفت ،برای همه آن غیرتش که به نرمی می گفت ،برای همه آن صبرش که ساعتها با من گفتگو می کرد ،برای همه غرورش که مرا نادیده نگرفت ،برای همه نگاههای پاکش که مرا مراقبت کرد ،برای همه آن شوخی هایش که لبخند مرا التماس می کرد ،برای همه آن خاطراتش که فقط من از آن خبر دارم ،برای گم نامیش که برای من بازگو کرد ،برای ترسش که به خاطر من تحمل می کرد ،برای پنهان کاریش برای من ،برای حضورش در کنارم ،هر لحظه ...دوستش می دارم زیرا که او را حالا،دوست می دانم...
همه چیز ناخودآگاه ... ناگهان ...
همچنان وجودش در همین اطراف ،در زیر همین سقف برای من آرامش است ،بودنش کافی است حتی اگر تنها یادش با من باشد .
خیلی وقت گذشته و یا شاید من این طور احساس می کنم ، زمان سریع گذشته یا آرام ؟
- مانی ،از ... چه خبر؟
- هیچ!
این جوابی است که مدتها ورد زبان من است به همه آنانی که با آنها شرط بستم ،آنرا بردم و حال احساس بازندگی در تمام وجودم حس می شود .
بعضی اوقات احساس می کنم ، شاید اگر با نشستن در کنار او ،ناگهان خودم را فراموش نکرده بودم ،اگر همان آغاز را من انتها داده بودم ،اگر به حضورش در پشت در کلاس آرام نمی شدم ،اگر به او عادت نمی کردم ،...
ولی من این خاطره را با تمام وجود دوست دارم و حضورش را در ذهنم می ستایم .
او دیگر نیست و من غیبتش را دوست دارم چرا که به نبودش عادت نکردم ،من مدتها فرصت داشتم تا غیبتش را احساس کنم و دوست داشته باشم .
ای دوست !من نبودنت را در کنارم دوست دارم و به بودنت عادت کرده بودم !
برای موفقیتت دعا کردم ،برای پیروزیت نذر.
حال که نیستی ، نامت به تاریخ زندگیه ام پیوسته و هر بار این نام را می شنوم تاریخ من زیر و رو می شود .تاریخی پر از خنده و سکوت ،پر از قهر و آشتی ، پر از بحث و گفتگو،... تاریخی که باتولد تو اغاز شد. من شرح این تاریخ را دوست می دارم !ای دوست...
تو همان دوست نهانی که در وجود منه ،من تو را در خود حک کردم و یاد تو را در بخشی از وجودم نگه داشته ام.
برای نبودنت ممنون...
دیگر حتی ناری از تو نمی پرسد ،دیگر هیچ کس از تو نمی پرسد دیگر من هم ...
کسی چه میداند که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است.

------------------------------------------------------------------------------------------
تولدت مبارک



