حرفهایی در دل است که حتی مخاطب آن نامحرم به شنیدن آن است...
بعضی وقت ها فکر می کنیم خاطراتمان را از حفظیم و بعضی وقتها می نویسیم تا فراموش نکنیم ، اما من ننوشتم تا حفظ باشم ،ننوشتم تافراموش نکنم، نوشتم تا ...
همه چیز با معرفی من شروع شد،اسمم را گفتم و هیچ چیز غیر عادی نبود ، مثل همه دوستی های گذشته شروع شد .اسم را می گویی و آشنا می شوی . "آشنا"!
ولی برای جمع شما ها فرق داشت ، گفتی که « تا شب به حرکت من فکر کرده بودید » !
به دنبال یک فکر همه چیز ادامه پیدا کرد ،یک ایده جدید !
داشت پیش می رفت ،حتی تاانتخاب سردبیر و اعضا ء . مانده بود مرحله آخر، یعنی اسم، که داشتیم فکر می کردیم ... ولی با شنیدن "نه " از دانشگاه این " همه" تمام شد و من هم کم کم فهمیدم که وقتی بود که تلف شد .
ازمن خواسته شد که توی تنها مجله دانشگاه باشم ولی هنوز از فکر مجله خودمان ناامید نبودم ، به خودم اجازه ندادم که خط شما را تنها بگذارم، که وارد نقطه شوم .
اینها همه ترم یک بود ،ترمی که یک ورودی داشتند عاشق می شدند و دنبال کسی بودند که تنها به بوفه نروند، ولی من فکر می کردم ما فرق داریم و داشتیم . صحبتهای ما چیزی غیر از هدف همه مان نبود ، هیچ چیز اضافه نبود .این با هم بودن ها از دور دیده می شد و چه ساده بودم که همه را با یک نگاه می دیدم ، همه را بی منظور !
این به نفع من نبود ، هنوز خیلی نگذشته بود که آدم «بده» شناخته شدم و صفحه ها پشت سر هم ساخته می شد و من اشتباه می کردم که به همه چیزمی خندیدم !
همه می گفتند ، همه جا . فرقی نداشت ، در کلاس و موقع درس و یا در سلف و یا در ... و من باور نمی کردم ،همانطور که باور نمی کردم که تو بشنوی و باور کنی ... نمی ترسیدم ، می خندیدم...
اما اگر از زبان تو هم می شنیدم ؟ آن وقت خیلی چیزها زیر سوال می رفت ، یک اعتماد، یک رابطه، یک صمیمیت می مرد .
هر بار با من حرف می زدی ، نگاه های یاوه را می دیدم ،اما مهم تو بودی که باور نمی کردی! ... راستی تو چه ساده بودی که فکر می کردی من ...
سر جلسه امتحان فهمیدی که شنیدم ولی من دوست داشتم کسی که این حرف را می زد من را می دید و نمی گفت، من شنیدم و کر شدم .دوست داشتم اشتباه می شنیدم ، صدایی به تو گفت : «عجب شانسی! » و تو در آن سالن سرد، گرمت شد ، کتت را در آوردی ! خجالت کشیدی یا ...؟
من برگه ات را می دیدم که نمی نوشتی ، نشستم که به تو بفهمانم که نمی خواستم بشنوم.
تو را بعد از امتحان دیدم که از مرامم تشکر کردی، با رنگ پریده ات چه می کردی ؟
این همه حرف! ؟ و من دوباره خندیدم .
روزی که آمدی و بدون هیچ حاشیه حرف هایت را زدی به من گفتی " مانی ، خرده شیشه پیدا کردی! " صراحتت را دوست می داشتم ولی تو آمده بودی بگویی « اشتباه می کنم »، آمده بودی بگویی « بد عوض شده ام !»آمده بودی بگویی «دوستان خوبی ندارم ! » آمده بودی که ریشه های مرا بشناسی ولی نتوانستی ،ریشه های من فرای دید تو بود، آمدی بگویی « راهم را عوض کنم ! »گفتی «شیطون داره گولت می زنه !» تو به قصد کمک آمده بودی اما حرفهایی زدی که ...، هر چند من خوشحال بودم که حرفهایی که من مخاطب آنم به خودم گفته شد.
تو حرفهایت را زدی و از دانشگاه خارج شدی و بعد از آن من مسئول خارج شدن تو بودم ، من مسئول نگاه ها بودم ، من مسئول جمله هایی بودم که با خروج تو به من گفته شد ، و باز مثل هر بار تو نبودی و من بار وجود تو را می کشیدم که " مانی با او چه کردی ؟" و من چه کردم جز پاسخ به سوال های تو ؟ تو فقط با من صحبت کرده بودی، ولی وقتی کلمات خودم را از زبان دیگران شنیدم ، دیدم که تو تنها یک نفر نیستی ؟ که حرفهای مرا دیگران هم شنیده اند و به من طعنه می زنند که چرا نمی خواهم بخندم ؟ من به چه کسی جز _تو _ گفته بودم که "من دیگر نمی خواهم بخندم! ".این با جهان پروازی که باکتابی به تو داده شد ،خیلی فرق داشت !
نپرسیدی چرا ؟ شاید هم پرسیدی وجوابی نخواستی . تونمی دانستی چه چیز من را عوض کرد، نفهمیدی چرا دیگر مانی نمی خندد ، چرا دیگر به کسی آب نمی پاشد ، اذیت نمی کند ... تو اصلاً به دنبال جواب سوال نیامده بودی ، هیچ وقت نپرسیدی ، هیچ وقت نفهمیدی ! و دیگران هم .
ولی من می گفتم ، صریح و روشن .به قول بزرگی « اشکالات افراد را به آنها نگویید چون آن را رفع می کنند و از شما کینه به دل می گیرند .» حیف که این را دیر فهمیدم ، شاید هم تصور من از تو اشتباه بود .خوب به حرفهایم گوش داده بودی و ...
تو ازافراد ،بی جهت دفاع می کردی ، دوستانی که من سوژه ای برایشان بودم که به هم نشان می دهند، تو نمی دیدی ولی من نام تو را این بین می شنیدم ، هیچ وقت نخواستی بدانی که چرا نباید از آنان دفاع کنی ؟نپرسیدی .لعنت به تعصب ...
شاید نتیجه وجود تو بود که در نبودت ، همین دوستانت به خود اجازه توهین دادند و حتی با من برخورد(فیزیکی) کردند .چه غیرت های دوستانه ای دیدم و باز هم تو نبودی و آنان که بودند، چه کردند ؟ شاید هم نباید می بودی که اگر تو هم مثل آنان ساکت در فاصله چند سانتی من می نشستی ...
و یاشاید، اینبار باید می بودی و دست به یقه او می شدی ، ولی نبودی ، نیستی .
دفعه پیش (ترم اول)من بودم و به هم ریختگی ات را دیدم و تو، مرا ندیدی . این بار من بودم و من ، من هم ریختم و هم هیچ کس ندید .
هیچ چیز تغییر نکرد ،تو هیچ گاه نبودی و من می دانستم که تو نیستی ولی اسم تو هنوز دنبال اسم من صدا می شد ، و تو نمی شنیدی .
اسمم سنگین شده بود!
_دیگر نمی خندیدم .
هیچ وقت به خاطر مشکلات حرف نمی زنیم ،فقط وقتی با آدم ها کار داریم به دنبالشان می گردیم .ولی من همیشه حرف میزدم و سوء برداشت می شد ... ولی شما نفهمیدید، شاید به حرف زدن من عادت کرده بودید .
این شد که دیگر حرف هم نمی زدم ، سکوت کردم و سکوت من هوا را بدتر کرد . تابستان شد و من نمی خندیدم ، حرف نمی زدم .زمستان شد و من دیگر حرف نمی زدم ،نمی خندیدم...
کسی از من خبر نگرفت ، کسی نگفت چرا پیام های (sms) همیشگی مانی به ما نمی رسد ؟! شاید به سکوتم هم عادت کردید؟! و من سه ماه در هوای آْلوده دست و پا زدم و کسی نفهمید و وقتی من نفس آخر را عمیق کشیدم یک نفر دید که نامحرمی بود فرصت طلب و به خوبی از نام من استفاده کرد ، که باز نام من مقصر بود !
هوای آلوده به خاطر وجود شما بود ، شمایانی که نبودید ولی اسمتان مرا آزار می داد ، هوای من آلوده اسم شمایگان شد .
که ای کاش هوایم را با شما تقسیم نکرده بودم ، کاش اسمم را با شما نخوانده بودم .
دیگر آشنایی هم نمی دیدم که خود را تسلی دهم این شد که چشم بر زمین دوختم . دیگر نگاه هم نمی کنم !
من غریبه ای بودم در جمع و وجود اسم شما مرا غریب تر کرد ، تا بحال با این قدر شلوغی تنهایی را حس نکرده بودم .
مدتها بود نمی شنیدم، که مبادا اسم تو را باز در کنار اسم خودم بیابم . از این اسم متنفر بودم . تا اینکه کسی خود را دوست معرفی کرد و از من خواست به حرفهایش گوش کنم و باز اسم تو بود ، خواهش کرد که بشنوم و من پذیرفتم .
به من گفت تو می خواهی بعد از این همه وقت با من حرف بزنی ، سوء تفاهم ها را رفع کنی ، می خواهی من باشم ، می خواهی سلام ها باشند ، می خواهی بی اهمیت بودن حرفهایی را اثبات کنی که .... و من چه ساده دل بودم که به دنبال التیام، روی به دوست! کرده بودم .
می خواهی با هم دوست باشیم نه "دوست ". گفت که فریادهای من به گوش تو رسیده_ ولی من فریادی نزده بودم _او که دید فریاد زد ! گفت که به تو گفته که مانی از اینکه اسمش با توست ناراحت است ولی نفهمیدم که دروغ می گوید ؟ نگفت که تو نخواستی بلکه او خواسته که تو با من حرف بزنی و تو فقط برای او درد دل کرده بودی ! درد دل .
طوری برای من گفت که دوباره، من حرف بزنم ، ولی نگفت که تو به محض شنیدن حرفهایی که من دو سال شنیدم و باور نکردم، همه را باور کرده ای .تو که مرا دعوت کرده بودی و حالِ مرادیدی،چرا ؟
گفت که تو خودت را گناهکار می دانستی ، گفت که می ترسیدی به من نزدیک شوی چرا که من، تو را مقصر می دانستم ، گفته بودی از کم حرفی ها ناراحتی.به من گفت که این را برای تو بازگو کرده است که ؛ همه می گویند تو مانی را دوست داری !!
او به من راست نگفت ؟
همه این مدت از کسانی می نالیدم که از دور می دیدند و یاوه می گفتند، کسانی که نمی شناختند و داوری می کردند. اما این بار کسی این حرفها را زده بود که نزدیک بود ، با من بود ، کسی که دوست می دانستمش !
دفترهای من گواه حرفهای منند . من ثبت می کنم اما نه برای اثبات.
به تو گفت که «من عاشقم» و به من گفت که «تو عاشقی» . من دوباره باور نکردم و تو دوباره باور کردی. به راستی تو همانی که من بزرگت می داشتم!؟به راستی تو همانی که من دوست می پنداشتمت؟!دوست این واژه منسوخ در واژه نامه زندگی من.
به من گفت که تو توانایی حرف زدن با من را نداری _ که کاش من هیچ وقت ناتوانی تو را به دوش نمی کشیدم _ و اینبار با آمدنم همه سوء برداشت ها را ناخواسته به تو اثبات نمی کردم .من با آمدنم بار گناه تو را از دوشت برداشتم و به تو گفتم که تو مقصر نبودی ! چرا ؟ وقتی اسم تو همه جا بود !
تو خوشحال بودی از بی گناهی و من سنگین تر شده بودم ، من هیچ نگفتم ، که اگر می گفتم هم نمی شنیدی !
چه زود باور بودی که فکر می کردی من برای اثبات عشقم به سوی تو آمده ام .من بعد از مدتها آمده بودم که حرف بزنم به امید اینکه تو هم تغییر کرده ای و نمی دانستم آمدنم نه التیام است بلکه مرا به متهم روزهای بعد تبدیل می کند .
اینبار نه مانند دفعه قبل صاحبان تنها مجله دانشگاه ،که نماینده تو از من خواست که در مجله همکاری کنم ، و من آن روز فهمیدم که کاری که من، به خاطر شما قبول نکرده بودم اکنون در دست توست و نه خودت، که نماینده ات را به سوی من فرستاده ای ؟! و من اینبار هم برای شما قبول نکردم !
و تو فکر کردی که مراتوجیه کرده ای که چرا خودت نگفتی!و من هم به ظاهر توجیه شده .باز نفهمیدی که رمق حرف ندارم.
فراموشکار شده بودی ! شاید ارزش وقتی که به پای یک مجوز مجله گذاشتم و" نه" شنیدم ، شاید فکری که داشتیم و رها کردی ، شاید هدفی که از ابتدا به دنبالش بودیم، اکنون دیگر ،تنها از آن تو شده بود .
من گله ای نداشتم ، حتی وقتی گفتی که مطالب جنجالی _ مرا _ چاپ نمی کنی .که سردبیر قبلی مرا برای همین می خواست ولی تو...
تو فقط یک کلمه را تکرار می کردی " معرفت "، زمزمه می کردی، ولی با تکرار آن با معرفت نشدی !
تو بودی که مدام دم از مرام می زدی و نمی دانستی حتی زمانی که حرفش را هم می زنی درحال رد آنی !
مرامت را باور کرده بودم ولی دیدم که گرمای آتش تند معرفت تو به آسانی محو شد .
و تو چه بی مرام بودی که معرفت را برای من کلیشه ای کردی بی ارزش !
دفترم را زیرورو می کنم و می بینم که چه حرفهایی را برای من بی معنا کرده ای ! چه کلماتی!
کتابها ، کادوها ،حرفها، پیام ها ، نوشته ها ، سلام ها ، لبخند ها به راحتی فدا شدند و تو نفهمیدی!
نوشته ام که از من خواستی برای ثبت نام مکه برای تو سوال کنم و من رفتم و ناراحت که مهلت تمام شده برگشتم و تو چه ... که تا روز رفتنت به من نگفتی که آن روز ثبت نام کرده بودی، شاید اگر گلایه ها به گوشَت نمی رسید حتی خداحافظی هم نمی کردی! و جالبتر اینکه همه فکر می کردند که من می دانم ، یادم هست که گفتم حلالت نمی کنم ، و تو نفهمیدی با چه تردیدی حلالت کردم ،چرا که حتی با رفتن تو هم حرفها ادامه داشت، چه سوغاتی گرفته بودم که ندیده بودمش !
تو برگشتی و همه می گفتند تغییر کرده ای ! تو شاید خوشحال خدایت را دیده بودی و من اینجا با خدایم تنها!
حال من متهم به توهم عشق تو شدم . کلمه ای که به آن نخندیدم، با دلهره از آن فرار کردم . من متهمم به اینکه متوهمم که تو عاشق منی ! از سوی یک دوست !!!!!!!
و وقتی من آمدم که از حرفهای ناتمام حرف بزنیم تو چیزهایی گفتی که ... تو هم مرا نشناخته بودی ، و من دوباره اشتباه کرده بودم .
من نیامده بودم که تو بگویی: «دروغ گفته اند که من ،تو را دوست دارم .» من برای شنیدن این حرف نیامده بودم ، یادم هست که حرفت را قطع کردم که بیش از این ...( مثل همان بار اول که نگذاشتم در مورد دوستانت قضاوت کنی) ، حرفت را قطع کردم تا نوع دوستیمان را یادآوری کنم .دیدم ، از چشمانت که تا به حال آنها را ندیده بودم، فهمیدم که حتی تو نیز این رابطه را نفهمیده بودی ،برایت جدید بود مثل همه ! من گفتم و تو با فهمیدنش بعد از آن به من اثبات کردی .چه خوب فهمیدی!
حرفهای خودت با حرفهایی که از طرف تو به من زده شده بود فرق داشت! چه واسطه هایی برگزیدی !از من خواستند به تو فکر نکنم !!!! این را هم تو فرستاده بودی ؟
و به من اثبات شد ،وقتی حرفی که خودت زده بودی را تکرار کردم ،پاسخ تو این بود «کی به تو گفته ؟» به فراموشکاری ات پی بردم .از احساسم حرفی نمی زنم که در آن لحظه دوست داشتم فریاد می زدم بر سرت ولحن خودت را برایت بازگو می کردم که ...دفتر من حتی تاریخ حرفت، که گفتی می خواهی از ایران خارج شوی و از برنامه هایت حرف زدی را ثبت کرده ! بر عکس آنچه تو فکر می کنی کسی به من هیچ نگفته ،هیچ وقت هیچ نمی گفتند و وقتی زبان باز کردند که کاش ساکت می ماندند .
شاید زمانی که به تو سلام می شد ، تولدت تبریک گفته می شد ، از برنامه های آینده باخبر می شدی !شاید تو هم مرا متوهم می دیدی که پیامsms) )هایم را جواب نمی دادی ؟ که اینها فقط برای تو نبود و اینبار تو متوهم بودی !
و چه در اشتباه بودم که نوشتم ؛
«از یاد مبر
که ما
_من و تو _
انسان را .
رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدا بود ،
یا نبود ».
که تو رعایت نکردی ،تو شاهکار خدا نبودی.
مصرند که فکر من درگیر توست !! در حالی که تو حتی از حیطه دوستان نداشته ام هم خارج شده بودی ؟
من ، فراری ام از اسم تو .از تو.
آشنایانی که خود آشنا کردم ،حالا باری شده اند که از دوش برداشته نمی شود .
اینبار به من هشدار داده شد که تو را فراموش کنم . کی اند اینان که نگرانند ؟ کی اند اینان که مرا متهم می کنند به عشق؟به عشق تو!!!!! کی اند اینان که ...
من صادقانه حرف می زدم ، می خندیدم ،پیام می فرستادم ، تولد تبریک می گفتم ، اسم ها را صدا می کردم .
و حال لایقی را برای صداقت خودم نمی بینم ، چیزی مرا نمی خنداند ،پیام هایم به سوء ،تبدیل می شوند ، تبریکاتم به توهم عشق و صدا کردنم به معنی خواهش !
شما به واسطه ها عادت کردید و من ، هنوز به خودم ، خودی که شما از من در دنیایتان ساختید ، عادت نکرده ام ، عادت نمی کنم !!
چه کردید !؟
گفتن این حرفها مرا تسکین نمی دهد ، بدتر می شوم ، یادآوری بدی ست که از آن ناگزیرم .
از من خواسته شد مقصر این حرفها را ببخشم ، کینه ای نداشته باشم.
ومن نتوانستم ، که سنگینی من به آسانی سبک نمی شود ، من دیگر بار کسی را از دوشش بر نمی دارم که بر دوش خود گیرم . کینه ای از کسی ندارم چرا که جایی برای کینه نیست _ متنفر می شوم _ اویی که تو فکر می کردی بهترینه دوستان نداشته ام است . کسی که تو حرفهای او را حرفهای من می دانستی و می دانی.کسی که او را زبان من می دانی ، که او حتی از سطح وجود من هم آگاه نبوده ،کسی که تو او را دوست خوب نامیدی ! همانانی که به من گفته بودی : «دوستان خوبی نداری .»و حال گفتار تو اهمیتی ندارد!
دوستان من سوخته اند و یاخط خورده اند ، شاید روزی از آنان چیزی نماند جز خاکستر خاطرات ، این ارزشی است که آنان برای خود قائل اند و این بار تو !
خاکستری رنگ....
چه یافتند ؟
دیگر حتی بخشش هم مرا به خودم باز نمی گرداند ، چه کردید ؟
ای شمایان؛
حکایت شادکامی خود را
من
رنج نامه جان ناباورتان می خواهم !
این را نخواهید خواند .نه تو و نه آنان و چه اهمیت دارد !که اگر بخوانید باز هم توجیه هایی دارید برای تبرئه خود و باز من مقصر خواهم بود .مقصر تک تک این کلمات ، مقصر لحظه لحظه این اتفاقات ! و تو همچنان خود را قدیسی خواهی دید که از ... که امیدی به هدایت اونیست می گریزد .
گریزت را قدر بدان که من به آن نیازمندم .
و شاید...
بخوانید و خود را مخاطب ندانید !
واین دفتر چه خاطراتتان...

|